مهرزادمهرزاد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

پسرم مهرزاد

آمین برای آرزوها

   به یادت آرزو کردم که چشمانت گر ترشد ، به شوق آرزو باشد نه به تکرار غم دیروز.       مهرزاد عزیزم، دیروز پیامی از خاله مهدخت در صفحه نظراتت دیدم که نوشته بود محدثه جان شما رابه یک بازی وبلاگی دعوت می کنم . واون هم نوشتن آرزوهاتون تووبلاگتون ودعوت از ٣ نفر  از دوستای وبلاگیتون برای ادامه کار. رفتم تو صفحه بردیا دیدم اسممونو نوشته کلی خوشحال شدم.وازخاله مهدخت تشکر میکنم که به یادمون بود اسممون رو تو این صفحه آورد وبا نظرات قشنگش ، به مامان دلگرمی بیشتری به نوشتن میده . واما عزیزدلم آرزویی که برات میکنم ،به زبانم جاری نیست.آخه آرزوهام برات خیلی زیاده.فقط این به ذهنم ...
27 فروردين 1392

مهرزاد 1000 روزه مامان وبابا

زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ . زندگی رویایی است ، مثل رویای یک کودک ناز. زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ناز . زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست. زندگی رازدل یک مادر دلسوز وپینه دست یک پدرمهربانست . از اون موقعی که اومدی شدی تمومی لحظه هام . مهرزاد عزیزم، امیدوارم هزاران تا از این هزار روزا رو با سلامتی و موفقیت سپری کنی .   پسر عزیزم امروز تو در تاریخ 28/11/1391شدی 1000 روزه . عزیز دلم ثانیه و دقیقه ها و ساعتها و روزها وهفته ها و ماهها وسالها در کنار هم دوران بسیار زیبای کودکیت رو داریم سپری می کنیم.و نمی دونم هر چه بیشتر خاطرا...
28 بهمن 1391

زاد روز پسرم مهرزاد

               بعد از 9 ماه انتظار زیبا خداوند مهربون دریک صبح قشنگ روز یکشنبه 2-3 -1389 پسرم مهرزاد رو به ما هدیه کرد. با اومدنش یه زندگی قشنگی به مامان وباباش داد. عزیز دلم ساعت ده و پنج دقیقه صبح پا به این دنیا گذاشتی.تمام وجودم برای دیدن روی  ماهت لحظه شماری می کرد . بعد 2 ساعت مامان به هوش اومد.همیشه از خدای مهربون آرزوی سلامتی برات داشتم.خدا رو شکر می کنم که نعمت خیلی بزرگی بهم داد.دو ست داشتم هر چه زودتر ببینمت.مامانواوردن توی بخش .بابا مجید بابا محمود مامان مرضیه مامان شهلا عمه فروغ خاله ریحانه اونجا بودن.خانم پرستار مهربونی تو رو برام اورد .هدیه خیلیییییییییی بز...
29 دی 1391